تبليغاتX
عشق و مرگ

عشق و مرگ

بدون شرح

سلام به نمام دوستایه گلم

می خوام از این به بعد تو وبه دیگه بنویسم

www.Aryapage.blogfa.com

امیدوارم موفق باشید.

بای تا های

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط آریا  | 

سلام

بروبچ امیدوارم که حالتون خوب باشه

من رفیق آریا هستم اون به من گفت که به جای اون از همه تون معذرت

خواهی بکنم مثل اینکه سرش شلوغه نمی تونه آپ کنه.

                           دل سپرده

دارم از غصه می میرم     دیگه از تنهایی سیرم

همه روزام شده تکرار      همیشه خسته و بیمار

دلم از دو رنگی خونه      زندگی مثل زندونه

همه چیز برام سواله       واسه من خوشی محاله

عمری با عشق و محبت   دل سپرده به رفاقت

جوانیم حروم شد و رفت   زندگیم تموم شد و رفت

دیگه عشق هم واسه من     معنی تازه نداره

توی آسمون عشقم          بارون غم و تنهایی می باره.

خوب امیدوارم که خوشتون آمده باشد.

به امید دیدار

بای بای

نظر یادت نره

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

تن آدم ها تن پوش می خواهد و روح آدم ها روح پوش .

هر دو محتاج لباسند ؛ لباسی که گرمشان کند . لباسی که پناهشان باشد ، لباسی که...

خیلی ها اما این را نمی دانند و روحشان لخت و عور و بی لباس می ماند . و چه روح هایی که از سرما یخ زده اند و چه روح هایی که تب کرداند و چه روح هایی که از بی لباسی مرده اند!

تن پوش را می شود خرید ومی شود قرض گرفت و می شود به خیاطی سپرد تا آن را بدوزد .

روح پوش را اما باید از کجا آورد ؟ که هر تارش و هر پودش را باید خودت ببافی .

به عشق و به اشک ، به داغ و به درد ، به صبر و سکوت .

و تازه آن لباس که به هزار قصه و به هزار غصه بافتی اش ، لباس تا همیشه ات که نیست ، لباس روح هم تنگ کوچک می شود .

لباس روح هم چرک و چروک می شود . لباس روح هم پاره ، پوره و کهنه می شود . لباس روح هم ... و لباس روح من هم پاره است و هم کوچک و هم چرک و هم چروک .

نه ، این روح پوش نخ نمای وصله دار دیگر مرا گرم نخواهد کرد . باید لباسی از آتش بدوزم ، لباسی از آتشفشان .

باید لباسی از آفتاب ببافم . لباسی از عشق ، از گدازه ، از مذاب .

بگذار بروم ، زمستان است و روحم لباس ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

زنگ خورد

              ناظم صبح آمد سر صف

   توی برنامه صبحگاهی           رو به خورشید گفت:

باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد

                   و کتاب شب پیش را

ماه

باخودش برد

آی خورشید

روی این آسمان

                           روی تخته سیاه جهان

       با گچ نور بنویس:

زیر این گنبد گرد و کور و کبود

آدمیزاد هرگز

                                   دانش آموز خوبی نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1384ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است .

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز  ،تنها دو روزه خط نخورده  باقی بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بدوبیراه گفت . خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را بهم ریخت ، خدا سکوت کرد . به پروپای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم ، اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی . تنها یک روز دیگر باقی است . بیا لااقل این یک روز را زندگی کن . لابه لای هق هقش گفت : اما بایک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد...خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید . و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می چرخید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد...بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده دارد ، بگزار این یک مشت زندگی رامصرف کنم .

آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشیدو زندگی را بویید .وچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد . می تواند...او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد . زمینی را مالک نشد . مقامی را بدست نیاورد اما...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید ، کفش دوزکی را تماشا کرد .سرش را بالا گرفت و ابر ها رادید و به آنهایی که او را نمی شناختند ، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

فقط چون می خواستم آپ کرده باشم چون خیلی از روز پدر گذشته بود

آپ                آپ                 آپ

آپ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

پدر روزت مبارک
+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1384ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

تولدم مبارک

امیدوارم که همتون خوب و خوش و سلامت باشین

 امروز روز تولدمه

میشه گفت الان که دارم این مطلبو می نویسم چند ساعتی از به دنیا اومدنم می گذره

امروز نگم بهتره سال و چند ساعتمه من زیاد اطلاعات درباره تولدم ندارم فقط اینو میدونم در ساعت

۱۰.۳۰   ۲۶ امرداد به دنیا اومدم

دیگه نمیدونم چی بگم

انشاالله که ۱۲۰ ساله بشم 

 .::کامنتاتون به من نیرو می ده برای ادامه این کار::.

(دیگه همین)

هر کی امروز تولدشه تولدش مبارک

وسلام نامه تمام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

با توام

با تو خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

 

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

پیش از آن که برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

 

با توام

با تو خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد ؟!

من که هرجا رفتم گفتم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

 

هیچ کس دل نخرید

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس هم ندوید

 

با توام

با تو خدا

پس بیا این دل من مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را دنبال خودت

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1384ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

جاتون خالی من یه چند روزی رفته بودم شمال

از دوستای عزیزمم که اومدن برام کامنت گذاشتن ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط آریا  | 

منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس